ساقی به نور باده بر افروز جام ما .... مطرب بیا که کار جهان شد به کام ما .... ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم .... ای بی خبر زلذت شراب مدام ما .... هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق .... ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما



                


ریــــــــزواره های کوچه

هرنوع بازنشر از ریزنوشت هاے زیــــــر بدون ذکر نام وبلاگ و منبع، با ذکر سه صلوات مجاز مے باشد.
******


{مادر 
مادر، مادر است دیگر ... خودش مقابل علی زمین می خورد ما قیامت مقابل امام زمین نخوریم.
 


{تفسیر}
می گفت ما نیاز به کسی نداریم. قرآن برایمان کافی است. خودمان تفسیرش می کنیم! ... قرآن را باز کردند، اولین آیه خطاب به پیامبر بود "وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ " ... با چند مرد جنگی رفتند، که حق فاطمه را بپردازند.


{تشیع}
وصیتش را که شنید، اشک در چشمهایش حلقه زد با خودش فکر کرد امشب چطور به تنهایی دو نفر را باید تا بقیع تشیع کند ... خودش و فاطمه اش را!


{خجالت}
با خودش گفت : " احتمالا مرا پشت در ندیده اند
"... دست به دیوار گرفت و با کمک فضه ایستاد، فکر کرد : "الان که ببینند دختر پیامبر پشت در بوده، حتما خجالت می کشند! حیا می کنند و می روند" رفت مقابل در ... یک نفر آمد جلو، همه را از خجالت در آورد.


{فاطمه ی دل}
"تَجَرَّاتُ بجَهلی" پیدا کرده بودم ... رفته بودم کنار خانه ی دلم و می گفتم: " یا تسلیم نفسم شوید یا این خانه را با هر که در آن است به آتش می کشم!" ... -گفتند:"در این خانه فاطمه هست!" ... -گفتم: "ولو اینکه فاطمه باشد!" ... امروز، "مُنکَسِرا مُستَقیلا" شده ام. خدا کند فاطمه ی دلم زنده بماند.


ریز نوشت فاطمی


{ریحانه}
فقط علی فهمید "المرآة الریحانه لیست بقهرمانة" یعنی چه  ... وقتی دستش به بازوها رسید.


{9 دی}
خواب باطل دیده بودند ... با خودشان فکر کردند کار را همین جا تمام می کنیم، بعد علی را به اکراه برای بیعت می بریم! ... آمدند که علی را برای بیعت ببرند، همه ی کشور سر بند یا فاطمه بستند، گفتند: "اول ما را بزنید بعد علی امان را ببرید".


{گریه ی مرد}
مردها که گریه نمی کنند ... مردها وقتی بغضی تمام گلویشان را می فشارد، در چاه فریاد می زنند: "فاطمهههههه..."


{خنده ی مادر}
امشب فاطمه خندید ... علی خوشحال شد، حسن دل در دلش نماند، حسین اشک شوق ریخت ... زینب اما، اشک هایش را فورا پاک کرد و با صداقت کودکانه اش گفت : "نگفتم مادرمان زنده می ماند"


{این الفاطمیون }
علامه امینی در الغدیر نقل می کند که صدیقه الطاهره پشت دیوار و در فقط یک نام را صدا زد ... شاید فقط فریاد زد: آه! مهـــــــــــــــدے


***********


نوشته شده به سنهے 1390 الی 1391 پیام رسان پارسے بلاگ به قلم کوچهے بنے هاشم



کوچه ی بنی هاشم ::: 17/1/91::: ساعت 8:23 عصر
از جام دیگران: جرعه

ما عنــــــد الله

دور از هیاهوی روزهای آخر سال، دور از شلوغی شهر، سرزمینی است که وسعت بزرگترین آدمهایش به قوزک پای تو هم نمی رسد. سرزمین "کیف وجدتم قول لااله الا الله"  ....  گامهایت را که سریع برداری از سرزمین تحقیرشده­ گان به گلزار شاهدان خواهی رسید، آنجا فقط کافی است خودت را داخل نیاوری، چشمهایت را به ببندی و با دل به همه ی سوی گلزار رو کنی تا ببینی چطور شاهدان، تاریخ را پیش چشمانت به سخره می گیرند. فاینما تولوا فثم وجه الله ...


*******
الله اکبر، الله اکبر .... صدای رگبار بلند می شود .... بچه ها آنجا در کانال مانده اند. شهید روی شهید می افتد. بسیم چی، بسیم را بر می دارد: "احمد احمد قاسم؛ احمد احمد قاسم، قاسم جان تر و به فاطمه ی زهرا نیروی کمکی بفرستید برایمان"... صدایش قطع می شود، پهلویش می شکند، روی زمین می افتد، لبخند می زند.
ناگهان اف 16 با تمام سرعت از آن سمت گلزار رد می شود، گوشه گوشه صدای انفجار مهیب بلند می شود ... مادری با فرزند در آغوشش وحشت زده به سمت نخلستان ها می دوند ؛ یک بعثی  روی هلی کوپتر می خواهد حرملگی کند. یک تیر و دو نشان! آرپیچی را بر می دارد ... خون به آسمان گلزار می پاشد.
کمی جلوتر ناگهان تیر درست از مقابل چشمهایت رد می شود با صدای
"تکـــــ" محکم می خورد به سینه ی یک بسیجی، می افتد روی زمین، بریده بریده می گوید: "علـ ـ ـی علـ ـ ـی سوختم، خونش به سرعت زیر پاهایت را رنگ می زند" ... و من احسن من الله صبغه!
آن جا امدادگر دارد زخمی ها را روی برانکارد می گذارد. زخمی بغض می کند رو به بقیه می گوید:
"شما رو بخدا امام را تنها نگذارید" ... امدادگر همه را می گذارد داخل ماشین. استارت می زند، استارت نمی خورد، استارت می زند، استارت نمی خورد ... سوت خمپاره بلند می شود ... همه می خوابند روی زمین ... امدادگر با زخمی ها امام را تنها می گذارند.
آن بخش گلزار گروهی پنج روز است در محاصره هستند. تشنگی امانشان را بریده، کیف یتلظی عطشا را با تمام وجود حس می کنند. یک بسیجی مدام لبهای خشکیده اش را به هم می زند. از حنجره اش صدای  یا حســین بلند می شود ... می خواهم کمکش کنم نمی شود، نمی توانم، از هوش می رود.


باقی مانده گان


پسر بچه ی بازیگوشی آنجا فهمیده شده است، می دود به سمت تانک،  تانک 13 ساله می شود ... جهان آرا بازهم دارد با دست خالی مقاومت می کند. همت آن گوشه برای بسیجی ها صحبت می کند "قدم بر می دارید برای رضای خدا چمران رقصش در برابر مرگ زیبا شده، باکری باز می گوید "دعا کنید شهید بشویم". آوینی به جای مکه، فکه را انتخاب کرده. رفتگر لوله ی تفنگ را می گذارد روی شقیقه ی صید شیرازی، خون می پاشد روی شیشه ی ماشین ...


*********
از گلزار و تمام هیاهوی آرامش که دور شوی، دیگر نه خبری از سوت خمپاره است نه صدای ضد هوایی و آژیر خطر همزمان می شوند. نه جوانی روی زمین می افتد و نه خون کسی زیر پاها جاری می شود. همه چیز به حال غیر عادی خود باز می گردد. ولی اینبار این تویی که معلق مانده ای بین بین دو زمان، بین بودن و مُردن؛ رفتن و ماندن. آنقدر معلق مانده ای که نمی دانی "دنیا دیگه مثل تو نداره"  ی هندزفری کنار دستی ات ، آنجلیا جولی را می گوید یا سیده زهرا حسینی؟! دخترک سانتی مانتال لباس های جهادی پوشیده یا مد روز را؟! آنقدر معلق مانده ای که نمی دانی آخر 8 سال جنگ تمام شد یا هنوز در جریان است؟! 
خیلی زود از مدرنیته برایت دندانِ آبی می آید : " عکس و فیلم داری برام بفرســ" .... عکس شهیدی که بدنش را گلوله برده و سر و پایش باقی مانده اند، را برایش می فرستی .... کنار سر و پای باقی مانده، آوینی نوشته است :
"پندار ما این است که ما رفته ایم و شهدا مانده اند اما حقیقت امر این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا باقی مانده اند." ... چشمهایت را می بندی زیر لب مدام زمزمه می کنی "مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ" .... شاید از این حضور قطره ی زلالی بماند برای پایان سال.



کوچه ی بنی هاشم ::: 24/12/90::: ساعت 8:58 عصر
از جام دیگران: جرعه

ریــــــز یادواره

هرگونه کپے بردارے از ریزنوشت هاے زیــــــر بدون ذکر نام وبلاگ و منبع، با ذکر سه صلوات مجاز مے باشد.
******


{عاشق
گفتم:
" دیگر برای نماز صبح صدایش نمی کنم، چه معنی دارد که هر روز صبح به این سختی از خواب بلند می شود، بسیجی باید خودش عاشق نماز باشد" ... چند شب بعد حدود 2 نیمه شب بود که شنیدم از بیرون سنگر صدایی می آید، رفتم جلو ببینم چه خبر است ... همان جوان روی خاک ها به سجده افتاده بود و با اشک داشت با خدایش راز و نیاز می کرد.


{ندای ما}
روی دستبند سبزش نوشته بود: " ندا آقا سلطا
ن!"...  پیش خودم گفتم خوش به حالش ، روی یک دستبند جا شد من هر چه سعی کردم روی کل چفیه هم جا نشد بنویسم : " محمد ابراهیم همت، مهدی و حمید باکری، مهدی و مجید زین الدین ، حسن باقری، عباس بابایی، احمد متوسلیان، حسین خرازی، مصطفی چمران، مرتضی آوینی، حسین لشکری، عباس دوران، منصور ستاری، اسماعیل دقایقی، عباس کریمی ، و.... گمنام ، گمنام و..."


{جهان آرا }
می گفت:"در این کشور کسی قدر نخبه ها را نمی داند؛ وقتی کسی ارزش علم و کار تو را نمی داند نباید اینجا بمانی
" ...  یاد محمد بخیر وقتی به امام شکایت کرده بود که رئیس جمهور به ما سلاح نمی دهد تا مقاومت کنیم ....  بنی صدر زد توی گوشش که تو غلط کردی مقاومت کردی ... همین شد که چهل روز  دست خالی ایستاد.


از خبرگزاری فارس


{شلمچه}
گفتند با رمز یا فاطمه (س) می رویم تا حرم مادر را پیدا کنیم ... وقتی همه ی سینه ها شکافت، پهلو ها شکست و بازوها زخمی شد، نه حرم، که حریم گمشده ی فاطمه پیدا گشت.


{روضه ی مصور}
تفحص هم برای خودش روضه ای است
... آنها را که می بینی دست در بدن ندارد روی سربندشان نوشته یا ابالفضل، آنها که پهلویشان شکسته روی سربندشان یا فاطمه است و آنها که هیچ ازشان نمانده یا ح س ی ن شهیـــــــد ...


{درد ابالفضلی}
به شدت مجروح شده بود. روی برنکارد که گذاشتنش بغض گلویش را
فشرد. حس کردم به خاطر شدت درد ترکشهای ست، رفتم جلو پرسیدم  "چیزی شده برادر؟" بغضش ترکید گفت :"  فقط امام را تــنـها نگذارید" پتو را کشید روی صورتش و زار زار گریست! ... فهمیدم دردش درد عباسی است.


{خس خس}
می گفت : "تا به حال دیده ای که جوان سبزی در اثر گاز اشک آور خِس خِس کند؟"... گفتم: "تو چطور؛ تا به حال دیده ای جوان رشیدی در اثر گاز خردل 25 سال خس خس کند تا شهید شود"! که شما به این زودی بگویید جمهوری ایرانی...


{غول}
قصه خیلی ساده بود، بعثی ها به خاطر کفرشان بچه ها را خیلی بزرگ و
غول پیکر می دیدند، خودشان هم اقرار کردند ... همین شد که بسیجی ها را در سه راه شهادت طلائیه با آر پی جی میـ ـ زدند.


***********


نوشته شده به سنهے 1389 الی 1390 پیام رسان پارسے بلاگ به قلم کوچهے بنے هاشم



کوچه ی بنی هاشم ::: 4/12/90::: ساعت 3:19 عصر
از جام دیگران: جرعه


تفسیر جرعه

کوچه ی بنی هاشم

اولین جرعه را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم، اما این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی. پیاله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضای جرعه ای دیگر کردم اما پیاله ام را شکستی. هر چه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی. اکنون من خمارم و پیاله به دست هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم ...

آخرین دست نوشته ی دانشجوی شهید ناصر باغانی


زمان دیدار
9:10 صبح

نیازمندی ها

خانه پست الکترونیک Rss

تفحص:

بازدید امروز: 22
بازدید دیروز: 27
کل بازدید: 60427

جرعه های جاری

حجاب جسمانی


همرهان
گل نرگس
بی سر و سامان
سایه های خیال
مهربان
معیار عدل
پا توی کفش شهدا
حامیان ولایت
بادصبا
سه ثانیه سکوت
فهادانــ
پلاک 40
بیان مبین
زندگی کاروانی
ابرار
درجست وجوی حقیقت
مهدی یاران
سامع سوم
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
چشم انتظار
برادران شهید هاشمی
کبوتر حرم
غدیر چشمه هیشه جاری
عطر یاس
عطر ریحان
بچه مرشد!
صبح انقلاب
از فرش تا عرش
حرم الشهدا
بوی سیب
شروق
جبهه وبلاگی غدیر
تخته سیاه
سیاه مشق های میم.صاد
سیب گلاب
هر چی بخوای
بوی هجرت می آید
تکلیف الهی
تراب
صهبای بیداری
حقوقدان منتظر
نشریه بساتین
منتظران شهادت
ترنم حضور
امام زمان
رشادت
پایگاه شهید کریم مینا سرشت
انصار الحسین (ع)
*باران بهاری*
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
عزای حسینی
یک نفس عمیق
یادداشتهای فانوس
باکین علی الحسین
دلنوشته های یک فروند چریک
جنبش حمایت از بحرین
نم نم باران
سیب سرخ
واقعه
ایرانی یعنی عشق
..::منتظر بیداری::..
مشاوره مجازی
ولایت مداری
عطش
عشق ماندگار(خدا)
بانوی اسمانی
قافله نت
عاشقانه ی تو
مهدی یاران
سعادت نامه
جوان ایرانی
سحرخیزمدینه کی میایی؟
« عــــــفـــــــاف و حـــــجــــــاب »
آوای قلبها...
کافه ترانزیت
آقا جون آجرک الله...
منتظران ظهور
منجی در ادیان
برای خاطر آیه ها
بچه حزب الهی
فرهنگ عاشقی
سرداران بی پلاک
عشق ماندگار
صدای سکوت
یاامام حسن مجتبی (ع)ادرکنی
مسأله شرعی
منطقه آزاد
آموزش پیشرفته مدیریت وبلاگ
راه را با این (ستاره ها) می توان پیدا کرد
شاره کم سنه

اشتراک در خبرنامه

 

روزانــــــــه